قبلا دو پیشنهاد برای کمک به افزایش محتوای ویکی‌پدیا فارسی داده بودم: اول با استفاده از سایت I Ask و دوم به مناسبت روز زن.

و حالا به نظرم می‌شود با کمک اطلاعاتی که در سایت‌های فارسی‌زبانی مثل فکسون (برای فیلم‌های خارجی) و سوره (برای فیلم‌های ایرانی) هست به افزایش محتوای سینمایی ویکی‌پدیا فارسی کمک کرد، البته با ذکر منبع.

Hostel: Part II

جولای 28, 2007

توجه: این یادداشت قدیمی و مربوط به وبلاگ‌های پیشین است. برای اطلاعات بیشتر آنچه گذشت را بخوانید.


image نام فیلم: Hostel: Part II  (هتل: قسمت دوم)
محصول 2007 امریکا
ژانر: ترسناک
کارگردان:  Eli Roth

خلاصه فیلم: شروع فیلم با ماجرای کشته شدن پکستون است. پکستون تنها نجات‌یافته قسمت قبلی فیلم است که هر شب کابوس آن کشتارگاه مخوف را می‌بیند و بالاخره هم یک روز صبح سرش توسط اعضای همان گروه بریده می‌شود. داستان قسمت دوم فیلم از اینجا شروع می‌شود. بث، لورنا و ویتنی به پیشنهاد اکسل که در کارگاه نقاشی با وی آشنا می‌شوند برای گذراندن تعطیلات به هتلی در اسلواکی می‌روند. آن‌ها از راز این هتل بی‌خبرند و نمی‌دانند که مشخصات آن‌ها وارد شبکه قربانیان شده است. تاد و استوارت هم دو مرد امریکایی هستند که برای کشتن به اسلواکی آمده‌اند، هر چند استوارت هنوز این را نمی‌داند. با ناپدید شدن لورنا، کشتارهای قسمت دوم فیلم آغاز می‌شود.

پیام فیلم: حیوان بودن جالب نیست.

از نظر من فیلم‌های ترسناک سه دسته‌اند: دسته اول واقعا ترس و وحشت را به تماشاگر منتقل می‌کنند: از بعضی فیلم‌های هیچکاک و کوبریک بگیرید تا نمونه‌های جدیدتری مثل سکوت بره‌ها. دسته دوم چندش‌آور هستند و هنرشان در نشان دادن سلاخی کردن آدم‌ها و دل و روده قربانیان است مثل Wrong turn, Hills have eyes و… دسته سوم اما خنده‌دار هستند یعنی به جای ترساندن تماشاگر بیشتر سرگرمش می‌کنند مثل خانه‌ای روی تپه جن زده و …. فیلم Hostel: Part II‌ از دسته اول است. در این سال‌ها به جز چند مورد (مثل سه‌گانه اره) واقعا فیلم ترسناک خوبی ندیده بودم. بیشتر یا از دسته فیلم‌های چندش‌آور یا از خنده‌دارها بودند. اما قسمت دوم فیلم هتل (اقامتگاه) واقعا عالی بود.

قسمت اول فیلم، نشان می‌دهد که چند جوان امریکایی برای خوشگذرانی می‌روند اسلواکی و وارد بازی مرگباری می‌شوند. قسمت دوم فیلم اما تمام نقاط تاریک قسمت اول را روشن می‌کند. موضوع اساسا از این قرار است که جایی هست در اسلواکی که مردم می‌توانند بروند همدیگر را بکشند. مشتریان این مکان مخوف از سراسر دنیا می‌توانند قربانی دلخواهشان را انتخاب کنند، پول آن را بپردازند، به اسلواکی و به محل مورد نظر بروند و هر طوری که دلشان می‌خواهد قربانی‌شان را بکشند. فیلم از نظر نشان دادن خشونت واقعا سطح بالایی دارد، هر چند که در بیشتر کشورها،‌ نمایش آن برای افراد بالای 18 سال است اما به نظر این رده‌بندی سنی مناسب نیست.

بخش ترسناک فیلم روی نحوه کشته شدن سه شخصیت اول داستان یعنی بث، لورنا و ویتنی متمرکز است. صحنه‌های مربوط به چگونگی مرگ لورنا واقعا مو را بر بدن بیننده راست می‌کند و تعجب می‌کنی که اصولا چرا یک نفر باید به حمام خون (به معنای واقعی کلمه) احتیاج داشته باشد و خودش را با خون قربانی شستشو دهد. این اما تمام وحشتناکی فیلم نیست. در اتاق‌های دیگر این قتل‌گاه هر کدام از مشتریان‌،‌ فانتزی خودشان را برای کشتن دارند. پیرمردی، پسر جوانی را به تخت بسته و ذره ذره از گوشت او جدا می‌کند و در یک فضای شاعرانه (با شمع و موسیقی) تناول می‌کند! (این بخش آدم را به یاد استاد هانیبال می‌اندازد)، دیگری قربانی‌اش را به تختی بسته و او را با برق شکنجه می‌دهد و …

نکته مهم فیلم روی شخصیت دو مرد امریکایی یعنی تاد و استوارت است. تاد قرار است ویتنی را بکشد و استوارت، بث را. تاد از اول ورودشان کلی انرژی دارد بر عکس استوارت که مردد است. اعضای گروه قاتلین (یا همان مشتریان) حتما باید خالکوبی مخصوصی انجام بدهند، تاد این کار را انجام می‌دهد و کلی هم حال می‌کند ولی استوارت که یک مرد معمولی است نگران این است که در صورت خالکوبی کردن چه جوابی به زنش بدهد! وقتی نوبت آن‌ها می‌شود،‌ تاد خوشحال است و می‌رود دستگاه سنگبری دستی را برمی‌دارد تا صورت ویتنی را تراش بدهد! ولی موقعی که دستگاه را به صورت ویتنی نزدیک می‌کند سیم از پریز جدا می‌شود و دستگاه می‌ایستد. تاد با قهقهه دوباره دستگاه را راه می‌اندازد و کارش را از سر می‌گیرد (این بخش تقریبا دیوانه کننده است)، برمی‌گردد تا به پریز نگاهی بکند که دستگاه اتفاقی به صورت ویتنی می‌گیرد و خون به اطراف می‌پاشد. تاد که این صحنه را می‌بیند به خود می‌آید و روکشی روی صورت ویتنی که هنوز زنده است می‌اندازد و از اتاق بیرون می‌رود. متصدی به تاد می‌گوید که باید برود و کارش را تمام کند، این در قرارداد آمده که هر کسی که وارد می‌شود فقط در صورتی که قتل کرده باشد می‌تواند خارج شود. ولی تاد که قبلا موضوع را شوخی می‌گرفت، ولی حالا روی جدی قضیه (یعنی حیوان بودن) را دیده، اعتنایی نمی‌کند. چند لحظه بعد سگ‌ها تاد را توی آسانسور تکه تکه می‌کنند.
از آن طرف استوارت مردد وقتی می‌بیند که قربانی‌اش بث است اول سعی می‌کند به بث کمک کند تا فرار کنند، ولی ناگهان نظرش عوض می‌شود. استوارت مردی است که می‌خواهد جدی گرفته شود، می‌خواهد همه به او احترام بگذارند. حالا می‌خواهد برای ثابت کردن خودش بث را بکشد ولی ماجرا عکس می‌شود. در نهایت این بث است که مشتری می‌شود و استوارت را به طرز فجیعی می‌کشد.

قسمت دوم فیلم Hostel کامل کننده ایده لذت از کشتن است و نشان می‌دهد چطور آدم‌ها این غریزه حیوانی خود را ارضا می‌کنند (این یعنی ما همه قاتل بالفطره هستیم؟) نکته بسیار جالب دیگر حضور گروهی از بچه‌ها در فیلم است. جایی که گرداننده مجموعه، سلاحش را به روی سر تک تک بچه‌ها گذاشت و از آن‌ها خواست تا یک قربانی معرفی کنند واقعا تاثیرگذار بود که البته از تارانتینو جز این انتظار نمی‌رود. برادر تارانتینو کارگردان فیلم نیست اما اصولا هر وقت فیلم جذابی که در آن خون زیادی وجود دارد را می‌بینید باید منتظرش باشید، در این فیلم هم ابتدای فیلم عبارت "تارانتینو تقدیم می‌کند" خودنمایی می‌کند.

خیلی دوست دارم دیدن این فیلم را به شما توصیه کنم ولی این کار را نمی‌کنم. من فیلم‌هایی در این سبک را دوست دارم. به خصوص که بعد از دیدن فیلم بشود به واکاوی شخصیت‌هایش پرداخت، ولی مطمئن نیستم که بقیه هم از دیدنش لذت ببرند بنابران توصیه نمی‌کنم. فیلم را اگر ببینید تصدیق می‌کنید که در عین حال که ترسناک است، لایه‌های دیگری هم دارد. این که خشونت را در بالاترین شکل ممکن ببینی، کمک می‌کند به نگاهی واقع‌بینانه درباره خوی حیوانی آدم‌ها. این که جایگاه آدم‌های مریض در این دنیا کجاست. جایگاه آن‌ها که قربانی می‌شوند کجاست. جایگاه انسانیت کجاست. Hostel Part II فقط 93 دقیقه بود،‌ اما جنایت علیه بشریت قرن‌هاست که ادامه دارد: نگاه کنید به کامبوج،‌ روآندا،‌ بوسنی و هرزگوین‌، عراق، فلسطین و …، نگاه کنید و ببینید که خوی حیوانی آدم‌ها چه بلایی سر بشریت آورده است. حیوان بودن جالب نیست. اصلا جالب نیست.

محبوب می‌شویم

جولای 24, 2007

توجه: این یادداشت قدیمی و مربوط به وبلاگ‌های پیشین است. برای اطلاعات بیشتر آنچه گذشت را بخوانید.


مدتی پیش از نظرسنجی برای انتخاب محبوب‌ترین وبلاگ‌های فارسی گفتم، امروز از طرف آریاگستر (صاحب گروه سایت‌های پرشین‌بلاگ) ایمیل آمده بود که:

نویسنده محترم وبلاگ حامد
احتراما از شما دعوت می شود در مراسم جشن پنجمین سال فعالیت پرشین بلاگ که به منظور تقدیر از وبلاگ نویسان برتر در تاریخ چهارم مرداد ماه برگزار می گردد شرکت فرمائید.شایان ذکر است سایت شما در جمع کاندیدهای اعطای جایزه می باشد . 

مکان برگزاری : پل گیشا –دانشکده مدیریت دانشگاه تهران – تالار الغدیر
شروع مراسم : شانزده و سی دقیقه 

با تشکر کمیته برگزاری جشن پنجمین سالگرد تولد پرشین بلاگ

خواهش می‌کنم، خواهش می‌کنم. من متعلق به همه شما هستم (; لطفا برای امضا گرفتن زیاد شلوغ نکنید و توی صف بایستید، در ضمن چون من به دلیل مشغله کاری نمی‌توانم به تهران بروم، به عموم کشته مرده‌های خودم پیشنهاد می‌کنم همین‌جا در مشهد،‌ جشنی به خاطر تجلیل از زحمات و بزرگداشتم برپا کنند. البته زیاد خودتان را به زحمت نیندازید، من به 2 تا پیتزا هم قانع هستم :دی

پ.ن: تریپ از خود متشکر بودن رو دارین؟ ولی از شوخی گذشته، اگر دری به تخته‌ای خورد و جایزه‌ای به ما رسید (که بعید می‌دانم) سعی نکنید با ایمیل و کامنت و تلفن و sms شیرینی بگیرید که اصلا حوصله‌تان را ندارم! گفته باشم.

توجه: این یادداشت قدیمی و مربوط به وبلاگ‌های پیشین است. برای اطلاعات بیشتر آنچه گذشت را بخوانید.


دوست خوبم حسین فکوری نژاد بعد از مدت‌ها دوباره شروع به نوشتن کرده، البته این بار به انگلیسی. اولین پستش بعد از مقدمه هم در مورد "یک فیلم کوتاه درباره عشق" کیشلوفسکی است. تبریک و خوش‌آمد من را هم بپذیر مهندس.

Facebook.NET

جولای 19, 2007

آقای Nikhil Kothari که از کله‌گنده‌های ASP.NET هستند، یک framework برای توسعه برنامه‌های فیس‌بوک به کمک ASP.NET ساخته‌اند به نام Facebook.NET. البته هنوز در اول راه هست و قراره قابلیت‌های دیگری به تدریج به آن اضافه شود.

مرتبط: صفحه پروژه Facebook.NET در Code Plex
توضیحاتی درباره این پروژه در وبلاگ آقای Kothari

توجه: این یادداشت قدیمی و مربوط به وبلاگ‌های پیشین است. برای اطلاعات بیشتر آنچه گذشت را بخوانید.


نمی‌دانم روی دیوارهای شهر جمله معروف "لعنت بر پدر و مادر کسی که در اینجا آشغال بریزد" را دیده‌‌اید یا نه؟ نمی‌دانم آیا آن دیواری که جایی در شهر (نزدیک کوهسنگی) هست که رویش نوشته شده "رحمت بر پدر و مادر کسی که در اینجا آشغال نریزد" را دیده‌اید یا نه؟ ولی می‌دانم، می‌دانم که زندگی را باید با مهربانی، گذشت، فداکاری و همه آن خوبی‌هایی که می‌دانم و می‌دانید بسازیم. در عجبم که چرا آدم‌های این شهر (که از مذهبی‌ترین شهرهای کشور است) این اندازه از جنبه مهربانانه دین دور افتاده‌اند؟

image

پ.ن: عکس را خودم گرفتم. مواظب باشید اینجا پارک نکنید که به لعنت خدا و رسول گرفتار می‌شوید!

برگ خسته

جولای 18, 2007

توجه: این یادداشت قدیمی و مربوط به وبلاگ‌های پیشین است. برای اطلاعات بیشتر آنچه گذشت را بخوانید.


زند‌گی را مرگ نيست
مرگ نيز
افتادن يك برگ نيست
برگ‌ها افتاده زين پايا درخت
باز می‌بينی
درخت بی‌برگ نيست!
وين من‌ام خشكيده برگی بی‌رمق
زردگون رخساره‌ام از درد نيست
گر بماندم بر بُن اين شاخسار افزوده‌ای
زين سبب باشد كه بادِ مرگ نيست
منتی بر من نهيد، بعد از رهايی از درخت
پا گذاريد بر مزارِ تُردِ اين شوريده برگ
چون صدای خش‌خش‌ام آمد پديد
ياد آريد، برگ‌های خسته‌ی مجنونِ بيد …

قاسم نصر

اعترافات

جولای 17, 2007

توجه: این یادداشت قدیمی و مربوط به وبلاگ‌های پیشین است. برای اطلاعات بیشتر آنچه گذشت را بخوانید.


چهارشنبه و پنج‌شنبه این هفته شبکه اول بعد از خبر 21 قرار است برنامه‌ "به نام دموکراسی" را نشان دهد. در این برنامه اعترافات رامین جهانبگلو، هاله اسفندیاری و کیان تاجبخش پخش می‌شود. آخرین باری که در تلویزیون اعترافی دیدم چند سال پیش بود، موقعی که اعترافات علی افشاری پخش شد. افشاری حالا از ایران رفته و در دامان شیطان بزرگ است ولی آن موقع حرف‌هایی در تلویزیون زد که جنبش دانشجویی را به گند کشید. از بین کسانی که قرار است اعترافاتشان پخش شود، جهانبگلو را تا حدی می‌شناسم. او که اردیبهشت سال گذشته در فرودگاه به اتهام اقدام علیه امنیت ملی و ارتباط با بیگانگان بازداشت شده بود، بعد از 4 ماه از زندان آزاد شد و پس از آزادی مستقیم رفت دفتر ایسنا تا مصاحبه کند. امروز داشتم مصاحبه‌اش را دوباره می‌خواندم، نکته‌ای نظرم را جلب کرد:

جهانبگلو ادامه داد:« مي‌خواهم مطلبي درباره‌ي تجربه‌ي خودم بگويم كه چرا آدمي مثل من به سمت اين نهادها مي‌رود و دلش مي‌خواهد بورس بگيرد؟! خوب وقتي نگذارند در دانشگاه‌هاي ايران درس بدهم همين اتفاق هم مي‌تواند بيافتد. من از سال 53 به خارج از كشور رفتم. يك دوره‌ي خيلي كوتاه يك ماه در انقلاب آمدم و بعد نبودم تا سال 72. در اين مدت در فرانسه بودم. من دكترايم را در فرانسه گرفتم در رشته‌ي فلسفه و تاريخ و علوم سياسي. رشته‌ي دكترايم در فلسفه است ولي بقيه‌ي رشته‌ها را هم خواندم. بعد از فوت پدرم به ايران آمدم. مي‌خواستم اين‌جا كار كنم. انجمن حكمت و فلسفه رفتم ولي قراردادم را فسخ كردند. دليل روشني هم نداشت. يك دوره‌اي با انجمن ايران‌شناسي فرانسه كار كردم. از يونسكو براي نوشتن كتاب بورس گرفتم. به هر حال ارتباطم با خارج بود و يك مدتي به كانادا رفتم و در دانشگاه تورنتو تدريس كردم. بعد هاروارد و بعد به ايران برگشتم. مي‌خواستم تدريس كنم. به دانشگاه شهيد بهشتي رفتم. يك سالي توانستم در كارشناسي ارشد درس بدهم. گفتم مرا جزو گروه فلسفه كنيد ولي قبول نكردند. خيلي جالب است كه رييس گروه فلسفه كسي بود كه خودش دكترا نداشت. مدتي هم رفتم دكترا و كارشناسي ارشد در علوم و تحقيقات درس دادم.» …

وي افزود:« من كسي هستم كه 30 سال عمرم را درس خواندم ، درس دادم و مطلب نوشتم. مي‌توانم به چهار- پنج زبان حرف بزنم و به آن زبان‌ها تدريس كنم و مطالب بنويسم. چرا من نبايد بتوانم جزو هيات علمي دانشگاهي در ايران باشم؟ اين‌جاست كه آسيب‌شناسي مهم است و اين‌كه چگونه بتوانيم از لياقت‌ها و پتانسيل‌ها استفاده كنيم. بايد مديريت روشنفكري و برنامه‌ريزي درست انجام شود.»