Hyper Web

Me, My World and Digital Life

نگریستن عزرائیل بر مردی و گریختن آن مرد در سرای سلیمان

mev22 جلال الدین محمد بلخی (مولوی) حرف‌های بزرگی دارد، حرف‌هایی جهانی که در قالب داستان‌های کوتاه و حتی عامیانه آمده‌اند. از این پس سعی می‌کنم هر چند وقت یک بار، یکی از داستان‌های زیبای مولوی را اینجا بنویسم و این شروع این کار است. داستان نگریستن عزرائیل بر مردی و گریختن آن مرد در سرای سلیمان:
عزرائیل به مردی نگاه می‌کند. مرد هراسان به حضرت سلیمان پناه می‌برد و از سلیمان می‌خواهد که باد او را به هندوستان ببرد. خواسته‌اش اجابت می‌شود. فردا روز که سلیمان از عزرائیل در این مورد می‌پرسد، عزرائیل می‌گوید وقتی آن مرد را دیده تعجب کرده، چرا که قرار بوده آن روز جان مرد را در هندوستان بستاند! این داستان زیبا و نتیجه اخلاقی‌اش (ابیات آخر) را بخوانید:

زاد مردی چاشتگاهی در رسید
در سرا عدل سلیمان در دوید

رویش از غم زرد و هر دو لب کبود
پس سلیمان گفت ای خواجه چه بود

گفت عزرائیل در من این چنین
یک نظر انداخت پر از خشم و کین

گفت هین اکنون چه می‌خواهی بخواه
گفت فرما باد را ای جان پناه

تا مرا زینجا به هندستان برد
بوک بنده کان طرف شد جان برد

نک ز درویشی گریزانند خلق
لقمه‌ی حرص و امل زانند خلق

ترس درویشی مثال آن هراس
حرص و کوشش را تو هندستان شناس

باد را فرمود تا او را شتاب
برد سوی قعر هندستان بر آب

روز دیگر وقت دیوان و لقا
پس سلیمان گفت عزرائیل را

کان مسلمان را بخشم از بهر آن
بنگریدی تا شد آواره ز خان

گفت من از خشم کی کردم نظر
از تعجب دیدمش در ره‌گذر

که مرا فرمود حق کامروز هان
جان او را تو بهندستان ستان

از عجب گفتم گر او را صد پرست
او به هندستان شدن دور اندرست

تو همه کار جهان را همچنین
کن قیاس و چشم بگشا و ببین

از کی بگریزیم از خود ای محال
از کی برباییم از حق ای وبال

۱ دیدگاه »

  میثم کربلائی wrote @ فوریه 21, 2008 at 12:25 ب.ظ

عبرت اموزه

نظر شما

HTML-Tags:
<a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>