دروغ
آگوست 30, 2008
آن شب برای فرار از تنبیه پدر به او دروغ گفت و پدر او را مجبور کرد که به اتاق برود و هزار مرتبه بنویسد: “من دیگر دروغ نمیگویم.”
… به اتاق رفت، در را بست و شروع به نوشتن کرد.
… سه ساعت بعد
در حالی که قلم را برای نوشتن نهصد و نود و نهمین بار بر کاغذ میگذاشت پدر در را باز کرد و با عصبانیت پرسید: “نوشتی؟”
پسرک بیدرنگ پاسخ دارد:”بله پدر! چند دقیقه قبل تمام شد.”
پ.ن: داستانی از محمد طاهری- به یاد دوست عزیزی که کتابش را به من هدیه داد و این روزها خیلی سرش شلوغ است.






