ژوئن 5, 2008 روی 12:18 ب.ظ · طبقه بندی شده زیر Cinema and tagged: سینما, مه, فرانک دارابونت, استیفن کینگ, داستان
فرانک دارابونت را دوست دارم. نه فقط به خاطر Shawshank Redemption, Green Mile, Majestic که به خاطر اصالت و عمق نگاهش. مه فیلمی کاملا کلیشهای است. تنها دو بخش جالب و تأمل برانگیز دارد. یکی نگاه فوقالعاده به کاری که دین و اعتقادات میتواند با انسانیت و تمدن بکند و دیگری پایان خیرهکنندهاش.
اگر به چیزی که فیلم میخواهد به ما یاد بدهد، یعنی تفاوت میان گروه نجاتیافتگان و فناشدگان نگاه کنیم، همان فاصله مه آلود میان بیم و امید را در پایان فیلم به وضوح میبینیم. اگر نور امید فاصله مهآلود بیم را روشن میکرد دیگر فریاد “آنها مردند. برای چی؟” را در آخر فیلم نمیشنیدیم.
دارابونت با وجود اینکه سعی دارد سراسر فیلم قدرت، نظامیگری و مذهب را بازنده این بازی نشان دهد ولی وقتی در تیتراژ انتهایی بعد از اتمام موسیقی، صدای تانک و هلیکوپتر میگذارد یا وقتی زنی را در ابتدای فیلم برای نجات بچهاش از فروشگاه خارج میشود سوار بر کامیون ارتشی نشان میدهد، میخواهد بگوید قدرت و اعتقاد بشری درون مه عمیقی از ترس هستند. ترسی که به قول Tagline فیلم همه چیز را عوض میکند. باید خیلی امیدوار باشی تا از این فاصله مهآلود عبور کنی.
دیدن مه را به شدت توصیه میکنم.
مارس 27, 2008 روی 10:51 ق.ظ · طبقه بندی شده زیر Cinema, Misc and tagged: فیلم, گودزیلا
سالهای ممنوعیت داشتن ویدئو و تماشای فیلمهای ویدئویی یکی از ژانرهای محبوب، ژانر علمی-تخیلی-گودزیلایی بود!
گودزیلا این هیولای دایناسورگونه، برای اولین بار در فیلم Gojira محصول سال 1954ژاپن دیده شد و تا به امروز کاراکتر گودزیلا در بیش از 30 اثر حضور داشته است که آخرینشان گودزیلایی با نفس اتمی در Godzilla: Final Wars در سال 2004 بوده است.
کلمه Godzilla که در اصل به صورت Gojira هست از دو واژه ژاپنی gorira به معنی گوریل و kujira به معنی نهنگ ساخته شده، دو سال پس از ساخت نخستین فیلم گودزیلایی، امریکاییها در یک همکاری مشترک با ژاپنیها نسخهای امریکایی از اولین گودزیلا را به نام Godzilla, king of Monsters را ساختند. در نسخه امریکایی البته علاوه بر تغییرات فیلم، اشاراتی که به بمباران اتمی شهرهای هیروشیما و ناکازاکی وجود داشت حذف شد.
بدین ترتیب گودزیلایی که بر اثر آزمایش اتمی امریکاییها از خواب چند میلیون سالهاش بیدار شده بود، تبدیل به بزرگترین هیولای سینمایی شد. البته این گودزیلا به نوعی نماد ترس مردم ژاپن از حملات اتمی نیز بود. اکنون که بیش از 50 سال از نخستین حضور گودزیلا در سینما میگذرد، گودزیلا در فیلمهای مختلفش با هیولاهای زیادی از کینگ کونگ و گیدورا گرفته تا مکاگودزیلا مبارزه کرده و انسانها هر بار تنها به تماشای نبرد این هیولاها نشستهاند.
در نسخههای ژاپنی گودزیلا معمولا از طراحی کامپیوتری این هیولا خبری نبود و از مدلی عروسک مانند که یک انسان در آن قرار میگرفت استفاده میشد.
تا امروز بیش از هشت طرح مختلف از مدل عروسکی گودزیلا در سینما استفاده شده است، البته این بدون احتساب گودزیلاهایی است که به طور کلی مجددا طراحی شدهاند مانند گودزیلای کامپیوتری فیلم گودزیلا در سال 98 که به نیویورک آمده بود و البته شش سال بعد در یک نبرد کوتاه با گودزیلای واقعی در سیدنی کشته شد!
صحنه نبرد زیلا (گودزیلای کامپیوتری امریکایی) و گودزیلا در سیدنی
قرار است گودزیلا بار دیگر در شصتمین سالگرد تولدش بازگردد. هر چند بعضیها دوست دارند نبردهای این هیولای سینمایی را به حساب وفاداریاش نسبت به انسانها بگذارند ولی به نظر میرسد گودزیلا تنها به فکر حفظ قلمرو خود در برابر دیگر موجودات باشد.
در نوشتن از این یادداشت از ویکی پدیا هم استفاده کردم. استفاده و مشارکت در گسترش ویکیپدیا فارسی را به همه شما توصیه میکنم.
پ.ن: این پست تقدیم به جشنواره نوروزی وبلاگستان فارسی
فوریه 23, 2008 روی 2:14 ق.ظ · طبقه بندی شده زیر Cinema
فیلم Kite Runner را دیدم. کتابش را قبلا خوانده بودم. در مورد فیلمهایی که از روی رمانهای پرفروش ساخته میشوند یک مشکل اساسی وجود دارد. به دلیل اینکه زمان فیلم محدود است عملا بخشهای زیادی از کتاب حذف میشوند. این برای کسانی که قبل از تماشای فیلم، کتاب را خواندهاند جالب نیست چون همش فکر میکنی فیلم چیزی کم دارد. در مورد Da Vinci Code هم همینطور بود. نسبت به کتابش خیلی خیلی محدود بود.
داستان بادبادک باز بیشتر در افغانستان میگذرد و طبیعی است که من به عنوان یک فارسی زبان با آن احساس نزدیکی بیشتری بکنم. به نظرم مارک فارستر کارگردان فیلم بادبادک باز و فیلمنامه نویس نتوانستهاند بعضی شخصیتهای کلیدی را مثل شخصیت امیر را آنچنان که باید دربیاورند. اتفاقات مهم داستان خیلی سریع میآیند و میروند طوری که مانند کتاب مرا احساساتی نمیکنند. وقتی کتاب را میخواندم خوب یادم هست که بعضی نقاط کلیدی وجود داشت که واقعا آدم را تحت تاثیر قرار میداد، البته تمام رمان بادبادک باز پر است از این نقاط عاطفی و به قول ایزابل آلنده این داستان از جنس آن داستانهای فراموش نشدنی است که تا سالها با شما خواهد ماند.
در مورد فیلم یک نکته نه چندان جالب دیگر هم وجود دارد: زبان فیلم مثل سریال شهریار ما که ترکیب فارسی و ترکیاش معلوم نیست، ترکیبی ناهمگون از فارسی و انگلیسی است. احتمالا تهیه کنندگان خواستهاند مهمترین بخشهای فیلم به انگلیسی باشد، در حالی که به نظرم اگر فیلم تماما فارسی و با زیرنویس انگلیسی میبود بهتر بود. اینچا باید به بازی خوب همایون ارشادی هم اشاره کنم. فکر میکنم اگر فیلم بادبادک باز را کارگردانی ایرانی(مثلا مجیدی) با بازیگران ایرانی و افغان کارگردانی میکرد بهتر از این درمیآمد، با این حال اگر اشتباهات جزیی را کنار بگذاریم برای کسانی که کتاب بادبادک باز را نخواندهاند، دیدن این فیلم توصیه میشود. فیلم همچنین کاملا قابلیت پخش از تلویزیون را دارد البته احتمالا منهای صحنههای سنگسار زن و مرد در استادیوم کابل.
پ.ن: این شاید آخرین یادداشت سینمایی در این وبلاگ باشد، تصمیم دارم وبلاگ جداگانهای برای نوشتن درباره فیلمهایی که دیدهام درست کنم. تا چه پیش آید.
ژانویه 17, 2008 روی 6:14 ب.ظ · طبقه بندی شده زیر Cinema, Misc
چند روز پیش Transformers را میدیدم. رسید به جایی که Jon Voight میگوید:”The president has dispatched battle groups to the Arabian Gulf and the Yellow Sea”. یادم آمد مدتی پیش هم یک فیلم 2007 ای دیگر دیده بودم که در آن رسما از خلیج عربی نام برده شده بود. به نظر میرسد هالیوود بدش نمیآید از این اسم جعلی در فیلمهایش بیشتر استفاده کند.
این قضیه باعث شد سری به ویکیپدیا بزنم. در ویکیپدیا انگلیسی صفحه Arabian Gulf به خوبی توضیح میدهد که این یک نام اشتباه است و کاربر را به صفحه بحث درباره نام خلیج فارس هدایت میکند. اما در ویکیپدیا عربی، صفحهای به نام خلیج فارس وجود ندارد و در صورت جستجو به صفحه خلیج عربی هدایت میشوید! کسی هست بتواند صفحه الخلیج الفارسی را در ویکیپدیا عربی بسازد؟
البته علاوه بر خلیج فارس، جایی دیگر در Transformers هست که به ایران مرتبط میشود، دیالوگهای زیر را ببینید:
- Hey, guys, I think the other team figured it out : Iran!
- Come on, man! This is way too smart for Iranian scientists!
پ.ن: جایی در Transformers مایکل بی اشارهای میکند به آرماگدون که سال 98 ساخته بود. پسربچهای که شگفتزده از برخورد روباتهای دیگر است میگوید: “This is easilly a hundred times cooler than Armaggedon”. بقیه ارتباطات فیلمی Transformers را اینجا ببینید.
ژانویه 1, 2008 روی 3:30 ب.ظ · طبقه بندی شده زیر Cinema
روزی که فیلم ده عباس کیارستمی را دیدم، آرزو کردم کاش کیارستمی دنبالهای بر ده بسازد. آرزویم را مانیا اکبری بازیگر زن فیلم ده برآورده کرد.
10+4 ادامهای است بر فیلم 10. این بار مانیا اکبری تجربهای شخصی از مرگ و زندگی را به تصویر میکشد. در فیلم که بر اساس ایدهای از کیارستمی ساخته شده، خانم اکبری که مبتلا به سرطان است، دوباره سوار بر ماشینش (وسیله محبوب کیارستمی در فیلمهایش) با آدمهای مختلفی صحبت میکند. با شدت یافتن بیماری، مانیا دیگر رانندگی نمیکند و او را در صندلی عقب ماشین میبینیم. اکبری درباره فیلم میگوید:
ما اغلب از زندگیهایمان، سینما میسازیم و گاهی هم از سینما، زندگیمان را. 4+10 برای من هر دوی اینها بود.
تبلیغ فیلم را دانلود کردم و دیدم. اولش که صدای اکبری را میشنویم که میگوید: “حاضرید؟ بوم هم اومد توی کادر کات نده، اصلا مهم نیست.” کاملا آماده ورود به یک فیلم متفاوت میشویم.
گرچه هنوز فیلم را ندیدم اما به شدت مشتاق دیدنش هستم و همینطور مشتاق دیدن مانیا اکبری که بعد از فیلم ده، او را به خاطر فکر باز و عقایدش بسیار تحسین کردهام.
مرتبط: مطلب بیبیسی درباره فیلم
نوشته پرستو درباره بیست انگشت فیلم دیگر مانیا اکبری
دسامبر 24, 2007 روی 6:40 ب.ظ · طبقه بندی شده زیر Cinema, Misc, Social Movement
باب لی سووگر (تکتیرانداز) و دانی (کمک تیرانداز) در منطقهای در اتیوپی به عنوان پوششدهنده نیروهای امریکایی کمین کردهاند.
مطمئنی که ما نیروی حافظ صلح هستیم؟
آخه صلحی وجود نداره که بخواهیم ازش حفاظت کنیم.
دیالوگهای بالا را از زبان کمک تیرانداز میشنویم. چند دقیقه بعد بر اثر یک اشتباه مکان آنها لو میرود و زیر آتش شورشیها قرار میگیرند. مرکز فرماندهی امریکا آنها را رها میکند تا بمیرند! دانی در این ماجرا کشته میشود.
سه سال بعد از این ماجرا، سووگر با سگش زندگی آرامی را در یک منطقه کوهستانی میگذراند. یک عده از CIA میآیند تا از سووگر کمک بگیرند. آنها میگویند قرار است به رئیس جمهور امریکا در یک مراسم از فاصله 1600 متری شلیک شود. قرار است سووگر به عنوان یک کارشناس با آنها همکاری کند. در روز موعود، تیراندازی انجام میشود و طوری صحنهسازی میشود که انگار کار سووگر بوده، یک پلیس محلی که جز نقشه توطئه است به سووگر شلیک میکند تا او را بکشد. سووگر زخمی میشود، در خیابان یک مأمور FBI را خلع سلاح میکند و با ماشینش فرار میکند. همه به دنبال سووگر هستند.
سووگر به خانه سارا، نامزد سابق دانی میرود. حالا همه اینها را گفتم به خاطر این قسمت. سووگر که به کمک سارا بهتر شده و آماده رفتن است، به عکس دانی نگاه میکند، برمیگردد و به سارا میگوید:
- ببین، تقصیر من بود.
- چی؟
-دانی رو میگم، نباید میگذاشتم …
سارا که اشک توی چشمانش جمع شده و خیلی ناراحته میگه: چی؟ و بعد یک سیلی میزنه توی گوش سووگر.
خب در این قسمت از فیلم منطق حکم میکنه که سارا شروع کنه به فحش دادن و کتک زدن سووگر و اشک ریختن و بگه که ای نامرد زدی نامزد منو به کشتن دادی، حالا اومدی اعتراف کنی. خیلی پستی و اینا! ولی در عوص خانم نامزد سابق با همان حالت اشکآلود میفرمایند:
دیگه اینو نگو
تو حق نداری مسئولیت این قضیه رو فقط با خودت بدونی
وقتی دانی رفت توی ارتش، دقیقا میدونست داره چی کار میکنه
دقیقا میدونست وقتی میره توی قسمت تکتیراندازها داره چی کار میکنه
اون عاشق کارش بود
هیچ کس اونو مجبور نکرد
لازم نیست خودت رو گناهکار بدونی
و در این قسمت سووگر میگه: حق با توئه. ببخشید که فکر میکردم اینطوریه!
Shooter در سال 2007 ساخته شده. وقتی این بخشش رو میدیدم فکر میکردم که دیالوگهای مسخره این جور فیلمها پسر سیندی شیهان و صدها مادر امریکایی دیگر را که فرزندانشان در عراق کشته شدهاند را زنده میکند؟ آیا گفتن اینکه “هیچ کس اونو مجبور نکرد” به مادران سربازان امریکایی که در عراق خدمت میکنند آرامش میدهد؟