حکایت بقال و طوطی و روغن ریختن طوطی در دکان
همانطور که قبلا گفتم قصد دارم بعضی از داستانهای مولوی را اینجا بنویسم. امروز داستان بقال و طوطی را از دفتر اول مثنوی انتخاب کردم. بقالی بود که در دکانش یک طوطی زیبا و خوش بیان داشت. طوطی در غیاب بقال نگهبان دکان بود. روزی از روزها شیشههای روغن افتاد و شکست و روغنها بر زمین ریخت. بقال که آمد و چنین اوضاعی را دید طوطی را زد طوری که کچل شد، اما بعد از این کارش خیلی ناراحت و پشیمان شد. طوطی پس از این ماجرا دیگر حرف نمیزد تا ایکنه روزی مرد کچلی در راه میگذشت. طوطی با دیدن مرد کچل:
آمد اندر گفت طوطی آن زمان بانگ بر درویش زد چون عاقلان
کز چه ای کل با کلان آمیختی تو مگر از شیشه روغن ریختی
مردم از این حرف میخندند و اینجاست که مولانا میگوید: کار پاکان را قیاس از خود مگیر. بخشی از شعر ساده و پرمعنای مولانا را در زیر میآورم:
بود بقالی و وی را طوطیی
خوشنوایی سبز و گویا طوطیی
بر دکان بودی نگهبان دکان
نکته گفتی با همه سوداگران
در خطاب آدمی ناطق بدی
در نوای طوطیان حاذق بدی
جست از سوی دکان سویی گریخت
شیشههای روغن گل را بریخت
از سوی خانه بیامد خواجهاش
بر دکان بنشست فارغ خواجهوش
دید پر روغن دکان و جامه چرب
بر سرش زد گشت طوطی کل ز ضرب
روزکی چندی سخن کوتاه کرد
مرد بقال از ندامت آه کرد
ریش بر میکند و میگفت ای دریغ
کافتاب نعمتم شد زیر میغ
دست من بشکسته بودی آن زمان
که زدم من بر سر آن خوش زبان
هدیهها میداد هر درویش را
تا بیابد نطق مرغ خویش را
بعد سه روز و سه شب حیران و زار
بر دکان بنشسته بد نومیدوار
مینمود آن مرغ را هر گون نهفت
تا که باشد اندر آید او بگفت
جولقیی سر برهنه میگذشت
با سر بی مو چو پشت طاس و طشت
آمد اندر گفت طوطی آن زمان
بانگ بر درویش زد چون عاقلان
کز چه ای کل با کلان آمیختی
تو مگر از شیشه روغن ریختی
از قیاسش خنده آمد خلق را
کو چو خود پنداشت صاحب دلق را
کار پاکان را قیاس از خود مگیر
گر چه ماند در نبشتن شیر و شیر
جمله عالم زین سبب گمراه شد
کم کسی ز ابدال حق آگاه شد
جلال الدین محمد بلخی (مولوی) حرفهای بزرگی دارد، حرفهایی جهانی که در قالب داستانهای کوتاه و حتی عامیانه آمدهاند. از این پس سعی میکنم هر چند وقت یک بار، یکی از داستانهای زیبای مولوی را اینجا بنویسم و این شروع این کار است. داستان نگریستن عزرائیل بر مردی و گریختن آن مرد در سرای سلیمان: 



