فیلترینگ و محدودیت‌هایی که برای کار با وردپرس.کام ایجاد شده، بالاخره باعث شد که نوشته‌هایم را در دامنه شخصی ادامه بدهم. از این به بعد می‌توانید Hyperweb (فرا وب) را در آدرس زیر دنبال کنید:

نشانی جدید فرا وب: http://www.saeedifard.com

نشانی فید وبلاگ تغییر نکرده است: http://feeds.feedburner.com/HyperWeb

فری من

فوریه 19, 2009

امروز رفتم و کارت پایان خدمت را گرفتم و حالا من هم مثل سروش فری من شدم. هر چند از چهار هفته پیش تا امروز در مرخصی بودم ولی خب تا زمانی که کارت را نگرفتی هنوز استرس لعنتی را داری.

پ.ن:
اول. یک کابوس بزرگ درباره کارت پایان خدمت داشتم. دلیلش آن بنده خدایی بود که ساعت 9 صبح کارتش را گرفته بود و ساعت 10 گریان آمده بود که کارتم در دستگاه پرس گیر کرد و سوخت! خوشبختانه با ایمان رفتیم و کارت هامان را دادیم پرس کردند و اتفاقی هم رخ نداد.
دوم. کارت که پرس شد به ایمان گفتم یکی هم نیست که کارت را بزنیم توی صورتش! همان جا بود که محمد میرزایی عزیز از آن طرف خیابان آمد و خب کارت را نزدیم توی صورتش ولی پزش را دادیم!

Try Again

دسامبر 31, 2008

عاشق این جور چیزها هستم.

try_try_again

پ.ن: و این کاری است که در مورد پروژه جدیدم خواهم کرد (;

وردپرس 2.7

دسامبر 5, 2008

همیشه به این فکر می‌کردم که یک سایت شخصی داشته باشم و سر فرصت یک نرم افزار وبلاگ برایش بنویسم و آرشیو تمام نوشته‌های گذشته را به آن منتقل کنم. دامنه را چند سال پیش ثبت کردم، استارت پروژه نرم افزاری‌اش را هم زدم اما بعد دیدم وقت و انرژی را که می‌خواهم برای این کار صرف کنم می‌شود با وردپرس ذخیره کرد.

امروز که وردپرس 2.7 روی وردپرس.کام فعال شد، واقعاً دلیلی برای داشتن یک وبلاگ روی دامنه شخصی نمی‌بینم.

وردپرس.کام یک نرم افزار عالی برای وبلاگ نویسی به اضافه 3 گیگابایت فضا برای آپلود فایل در اختیارم گذاشته و لازم نیست نگران امنیت، به روز رسانی، تهیه نسخه پشتیبان، از کار افتادن سایت و … باشم. به کمک Windows Live Writer به راحتی می‌توانم نوشته‌هایم را منتشر کنم. به همه این‌ها اضافه کنید دید اجتماعی که در وردپرس.کام هست.

نتیجه اینکه به تدریج نوشته‌های پیشین را به این وبلاگ منتقل می‌کنم، البته دقیقاً با همان تاریخ انتشارشان در گذشته.
در آینده هم اگر زمانی رسید که خواستم از وردپرس.کام بروم خیالم راحت است که می‌توانم یک نسخه پشتیبان از تمام نوشته‌های سال‌های دور و نزدیکم داشته باشم. این عالی نیست؟

لاویج

نوامبر 24, 2008

چند هفته پیش فرصتی پیش آمد برای یک سفر کوتاه و یکی از کشفیات این سفر، روستایی بود به نام لاویج.

زیبایی مناظر طبیعی لاویج و جاده‌ فرعی که به آن می‌رسد اصلا با مناطق دیگری که تا به حال دیده‌ام قابل مقایسه نیست، حتی با جایی مثل جواهر ده.

جاده لاویج

لاویج را روی کتاب نقشه‌مان پیدا نکردیم! برای رسیدن به این تکه از بهشت روی زمین، نرسیده به شهرستان نور، به سمت جنوب شهر کوچکی به نام چمستان را پیدا کنید. چند کیلومتر مانده به چمستان راه فرعی هست به سمت لاویج. 45 دقیقه که توی این راه فرعی بی‌نهایت زیبا از میان کوه‌های جنگلی شمال عبور کنید به دره‌ای می‌رسید که لاویج (با آب گرم‌هایش) در آن قرار دارد. 

DSC00018

هر وقت دلتان از شلوغی شهر گرفت و جایی برای آرامش خواستید، کوله‌‌پشتی‌تان را بردارید و بروید لاویج، فقط اگر می‌خواهید تنها باشید گوشی‌تان را نبرید چون همراه اول با نصب آنتن در لاویج کاری کرده که هیچکس تنها نباشد!

همان‌طور که قبلا گفتم قصد دارم بعضی از داستان‌های مولوی را اینجا بنویسم. امروز داستان بقال و طوطی را از دفتر اول مثنوی انتخاب کردم. بقالی بود که در دکانش یک طوطی زیبا و خوش بیان داشت. طوطی در غیاب بقال نگهبان دکان بود. روزی از روزها شیشه‌های روغن افتاد و شکست و روغن‌ها بر زمین ریخت. بقال که آمد و چنین اوضاعی را دید طوطی را زد طوری که کچل شد، اما بعد از این کارش خیلی ناراحت و پشیمان شد. طوطی پس از این ماجرا دیگر حرف نمی‌زد تا ایکنه روزی مرد کچلی در راه می‌گذشت. طوطی با دیدن مرد کچل:

آمد اندر گفت طوطی آن زمان      بانگ بر درویش زد چون عاقلان
کز چه ای کل با کلان آمیختی      تو مگر از شیشه روغن ریختی

مردم از این حرف می‌خندند و اینجاست که مولانا می‌گوید: کار پاکان را قیاس از خود مگیر. بخشی از شعر ساده و پرمعنای مولانا را در زیر می‌آورم:

بود بقالی و وی را طوطیی
خوش‌نوایی سبز و گویا طوطیی

بر دکان بودی نگهبان دکان
نکته گفتی با همه سوداگران

در خطاب آدمی ناطق بدی
در نوای طوطیان حاذق بدی

جست از سوی دکان سویی گریخت
شیشه‌های روغن گل را بریخت

از سوی خانه بیامد خواجه‌اش
بر دکان بنشست فارغ خواجه‌وش

دید پر روغن دکان و جامه چرب
بر سرش زد گشت طوطی کل ز ضرب

روزکی چندی سخن کوتاه کرد
مرد بقال از ندامت آه کرد

ریش بر می‌کند و می‌گفت ای دریغ
کافتاب نعمتم شد زیر میغ

دست من بشکسته بودی آن زمان
که زدم من بر سر آن خوش زبان

هدیه‌ها می‌داد هر درویش را
تا بیابد نطق مرغ خویش را

بعد سه روز و سه شب حیران و زار
بر دکان بنشسته بد نومیدوار

می‌نمود آن مرغ را هر گون نهفت
تا که باشد اندر آید او بگفت

جولقیی سر برهنه می‌گذشت
با سر بی مو چو پشت طاس و طشت

آمد اندر گفت طوطی آن زمان
بانگ بر درویش زد چون عاقلان

کز چه ای کل با کلان آمیختی
تو مگر از شیشه روغن ریختی

از قیاسش خنده آمد خلق را
کو چو خود پنداشت صاحب دلق را

کار پاکان را قیاس از خود مگیر
گر چه ماند در نبشتن شیر و شیر

جمله عالم زین سبب گمراه شد
کم کسی ز ابدال حق آگاه شد

mev22 جلال الدین محمد بلخی (مولوی) حرف‌های بزرگی دارد، حرف‌هایی جهانی که در قالب داستان‌های کوتاه و حتی عامیانه آمده‌اند. از این پس سعی می‌کنم هر چند وقت یک بار، یکی از داستان‌های زیبای مولوی را اینجا بنویسم و این شروع این کار است. داستان نگریستن عزرائیل بر مردی و گریختن آن مرد در سرای سلیمان:
عزرائیل به مردی نگاه می‌کند. مرد هراسان به حضرت سلیمان پناه می‌برد و از سلیمان می‌خواهد که باد او را به هندوستان ببرد. خواسته‌اش اجابت می‌شود. فردا روز که سلیمان از عزرائیل در این مورد می‌پرسد، عزرائیل می‌گوید وقتی آن مرد را دیده تعجب کرده، چرا که قرار بوده آن روز جان مرد را در هندوستان بستاند! این داستان زیبا و نتیجه اخلاقی‌اش (ابیات آخر) را بخوانید:

زاد مردی چاشتگاهی در رسید
در سرا عدل سلیمان در دوید

رویش از غم زرد و هر دو لب کبود
پس سلیمان گفت ای خواجه چه بود

گفت عزرائیل در من این چنین
یک نظر انداخت پر از خشم و کین

گفت هین اکنون چه می‌خواهی بخواه
گفت فرما باد را ای جان پناه

تا مرا زینجا به هندستان برد
بوک بنده کان طرف شد جان برد

نک ز درویشی گریزانند خلق
لقمه‌ی حرص و امل زانند خلق

ترس درویشی مثال آن هراس
حرص و کوشش را تو هندستان شناس

باد را فرمود تا او را شتاب
برد سوی قعر هندستان بر آب

روز دیگر وقت دیوان و لقا
پس سلیمان گفت عزرائیل را

کان مسلمان را بخشم از بهر آن
بنگریدی تا شد آواره ز خان

گفت من از خشم کی کردم نظر
از تعجب دیدمش در ره‌گذر

که مرا فرمود حق کامروز هان
جان او را تو بهندستان ستان

از عجب گفتم گر او را صد پرست
او به هندستان شدن دور اندرست

تو همه کار جهان را همچنین
کن قیاس و چشم بگشا و ببین

از کی بگریزیم از خود ای محال
از کی برباییم از حق ای وبال

تحصیلات بیشتر

ژانویه 15, 2008

حین وبگردی به تبلیغی از یونیسف رسیدم که خواستار تحصیلات بیشتر برای دختران در کشورهای اسلامی شده بود. عکس سال 2007 یونیسف را به یاد آوردم، عکسی از ازدواج یک مرد 40 ساله افغان با یک دختر 11 ساله. بعد یادم آمد از وضعیت حجاب و تحصیلات عالیه دختر خانم‌ها در فرانسه و ترکیه. ولی هر چه فکر کردم یادم نیامد تبلیغی از یونیسف دیده باشم برای تحصیلات بیشتر دخترهای محجبه در فرانسه‌، یا امنیت بیشتر برای کودکان فلسطینی یا عدالت بیشتر برای نوجوانانی مثل محمد اسماعیل آقا و اسدالله عبدالرحمن که زمانی در گوانتانامو بودند.

more education for girls in islamic countries