دروغ
آگوست 30, 2008
آن شب برای فرار از تنبیه پدر به او دروغ گفت و پدر او را مجبور کرد که به اتاق برود و هزار مرتبه بنویسد: “من دیگر دروغ نمیگویم.”
… به اتاق رفت، در را بست و شروع به نوشتن کرد.
… سه ساعت بعد
در حالی که قلم را برای نوشتن نهصد و نود و نهمین بار بر کاغذ میگذاشت پدر در را باز کرد و با عصبانیت پرسید: “نوشتی؟”
پسرک بیدرنگ پاسخ دارد:”بله پدر! چند دقیقه قبل تمام شد.”
پ.ن: داستانی از محمد طاهری- به یاد دوست عزیزی که کتابش را به من هدیه داد و این روزها خیلی سرش شلوغ است.
حکایت بقال و طوطی و روغن ریختن طوطی در دکان
مارس 8, 2008
همانطور که قبلا گفتم قصد دارم بعضی از داستانهای مولوی را اینجا بنویسم. امروز داستان بقال و طوطی را از دفتر اول مثنوی انتخاب کردم. بقالی بود که در دکانش یک طوطی زیبا و خوش بیان داشت. طوطی در غیاب بقال نگهبان دکان بود. روزی از روزها شیشههای روغن افتاد و شکست و روغنها بر زمین ریخت. بقال که آمد و چنین اوضاعی را دید طوطی را زد طوری که کچل شد، اما بعد از این کارش خیلی ناراحت و پشیمان شد. طوطی پس از این ماجرا دیگر حرف نمیزد تا ایکنه روزی مرد کچلی در راه میگذشت. طوطی با دیدن مرد کچل:
آمد اندر گفت طوطی آن زمان بانگ بر درویش زد چون عاقلان
کز چه ای کل با کلان آمیختی تو مگر از شیشه روغن ریختی
مردم از این حرف میخندند و اینجاست که مولانا میگوید: کار پاکان را قیاس از خود مگیر. بخشی از شعر ساده و پرمعنای مولانا را در زیر میآورم:
بود بقالی و وی را طوطیی
خوشنوایی سبز و گویا طوطیی
بر دکان بودی نگهبان دکان
نکته گفتی با همه سوداگران
در خطاب آدمی ناطق بدی
در نوای طوطیان حاذق بدی
جست از سوی دکان سویی گریخت
شیشههای روغن گل را بریخت
از سوی خانه بیامد خواجهاش
بر دکان بنشست فارغ خواجهوش
دید پر روغن دکان و جامه چرب
بر سرش زد گشت طوطی کل ز ضرب
روزکی چندی سخن کوتاه کرد
مرد بقال از ندامت آه کرد
ریش بر میکند و میگفت ای دریغ
کافتاب نعمتم شد زیر میغ
دست من بشکسته بودی آن زمان
که زدم من بر سر آن خوش زبان
هدیهها میداد هر درویش را
تا بیابد نطق مرغ خویش را
بعد سه روز و سه شب حیران و زار
بر دکان بنشسته بد نومیدوار
مینمود آن مرغ را هر گون نهفت
تا که باشد اندر آید او بگفت
جولقیی سر برهنه میگذشت
با سر بی مو چو پشت طاس و طشت
آمد اندر گفت طوطی آن زمان
بانگ بر درویش زد چون عاقلان
کز چه ای کل با کلان آمیختی
تو مگر از شیشه روغن ریختی
از قیاسش خنده آمد خلق را
کو چو خود پنداشت صاحب دلق را
کار پاکان را قیاس از خود مگیر
گر چه ماند در نبشتن شیر و شیر
جمله عالم زین سبب گمراه شد
کم کسی ز ابدال حق آگاه شد
نگریستن عزرائیل بر مردی و گریختن آن مرد در سرای سلیمان
فوریه 6, 2008
جلال الدین محمد بلخی (مولوی) حرفهای بزرگی دارد، حرفهایی جهانی که در قالب داستانهای کوتاه و حتی عامیانه آمدهاند. از این پس سعی میکنم هر چند وقت یک بار، یکی از داستانهای زیبای مولوی را اینجا بنویسم و این شروع این کار است. داستان نگریستن عزرائیل بر مردی و گریختن آن مرد در سرای سلیمان:
عزرائیل به مردی نگاه میکند. مرد هراسان به حضرت سلیمان پناه میبرد و از سلیمان میخواهد که باد او را به هندوستان ببرد. خواستهاش اجابت میشود. فردا روز که سلیمان از عزرائیل در این مورد میپرسد، عزرائیل میگوید وقتی آن مرد را دیده تعجب کرده، چرا که قرار بوده آن روز جان مرد را در هندوستان بستاند! این داستان زیبا و نتیجه اخلاقیاش (ابیات آخر) را بخوانید:
زاد مردی چاشتگاهی در رسید
در سرا عدل سلیمان در دوید
رویش از غم زرد و هر دو لب کبود
پس سلیمان گفت ای خواجه چه بود
گفت عزرائیل در من این چنین
یک نظر انداخت پر از خشم و کین
گفت هین اکنون چه میخواهی بخواه
گفت فرما باد را ای جان پناه
تا مرا زینجا به هندستان برد
بوک بنده کان طرف شد جان برد
نک ز درویشی گریزانند خلق
لقمهی حرص و امل زانند خلق
ترس درویشی مثال آن هراس
حرص و کوشش را تو هندستان شناس
باد را فرمود تا او را شتاب
برد سوی قعر هندستان بر آب
روز دیگر وقت دیوان و لقا
پس سلیمان گفت عزرائیل را
کان مسلمان را بخشم از بهر آن
بنگریدی تا شد آواره ز خان
گفت من از خشم کی کردم نظر
از تعجب دیدمش در رهگذر
که مرا فرمود حق کامروز هان
جان او را تو بهندستان ستان
از عجب گفتم گر او را صد پرست
او به هندستان شدن دور اندرست
تو همه کار جهان را همچنین
کن قیاس و چشم بگشا و ببین
از کی بگریزیم از خود ای محال
از کی برباییم از حق ای وبال






